محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

فرشته زمینی

سرماخوردگی مامانی

پسری،قندعسلی الهی مادر فدات شه....مامانی سرمای بدی خورده ....خیلی نگرانته بابایی بیشترغصه میخوره ....واسه همین امروز نداشت برم سرکار،گفت باش خونه استراحت کن ناقلا،خیلی هواتو داره ها خداجونی خودت مواظب محمدطاهای من باش.... ...
2 آذر 1392

بچه صالح من

فندوق مامان از وقتی وسیله هاتو تو اتاق چیدم اونجا نمازمیخونم ب امید اینکه تو هم بجه با ایمانی باشی ...
29 آبان 1392

ادامه سیسمونی

عزیز مامان،پسری مامان دو روزپیش تخت وکمدتو آوردیم خونه،خیلی قشنگ شده....مبارکت باشه امیدوارم وقتی بزرگ شدی خوشت بیاد.....   ...
21 آبان 1392

مراسم شیرخوارگان

عسل مامان فردا دارم میرم مراسم شیرخوارگان علی اصغر......ایشالله صحیح وسالم بدنیابیای،سال دیگه واست لباس بخرم بپوشم تنت باهم بریم. الهی آمین خدایاخودت مواظب گل پسرم باش ...
18 آبان 1392

سیسمونی

جیگرطلا مامانی دلش واست ی ذره شده.....قربون تکون خوردنت برم من ......دوست دارم سالم وصالح ب دنیا بیای تورو توبغلم بگیرم تا آروم شم دیروز با بابایی وخاله جونی رفتیم واست سیسمونی خریدیم....موقع خرید خیلی آروم بودی تخت و کمدت رو هم سفارش دادیم.....چند روز دیگه حاضرمیشه . وقتی اومدیم خونه تموم وسیله هاتو بوسه بارون کردم . بعداز دوشب بیخوابی دیشب راحت خوابیدم تو هم اصلا اذیتم نکردی مامانی عاشقته........       ...
7 آبان 1392

عروسی دایی جون

دیروز عروسی دایی جونی بود .......تو هم 4ماه و22روزه تو دلم هستی برای عروسی با خاله جونی رفتیم آرایشگاه........خیلی خشگل شده بودم مامانی      تو تالار همش مراقب بودم تو اذیت نشی......آروم آروم میرقصیدم....،،........چند تاعکس یادگاری هم انداختم .......،،،نمیدونم بهت خوش گذشت یا نه.......ولی ب مامانی ک حسابی خوش گذشت       ایشالله عروسی گل پسرم ...
27 شهريور 1392

اولین تکونای نی نی

وروجک من امروز عصر اولین تکوناتو  احساس کردم .....مث زدن نبض می موند...،.شک داشتم تکون خوردی یا ن     شب داشتم پماد میزدم،باباجونی هم پیشم درازکشیده بود ک یهو شروع کردی ب شیطنت....ی بار...دوبار....بارسوم تکونت اونقدشدید بود ک ازجاپریدمو منم همراهت تکون خوردم الهی قربون ورجه وورجه رفتنت برم من خیلی خوشحالم .......دیگه میتونم احساست کنم     تشکیل قلب و کامل شدن پسری   ...
22 شهريور 1392